‏نمایش پست‌ها با برچسب مظهرالعجائب علی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مظهرالعجائب علی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۴/۲۰

- نقل شهادت درویشی که اظهار حق نمود






پیرمردی بود سالک همچو من
راه عرفان رفته در هرانجمن

سالها با اهل دل همراز بود
درمقام جان و دل ممتاز بود

گفتمش ای سالک راه اله
بارها گفتی بمن از سرّشاه

هرچه گوئی تو بمن من بشنوم
هرچه فرمائی تو من هم پیروم

هرچه آید ازبانت دُرّ بوَد
گوشم از دُرّ معانی پر بود

بازگو ای پیرسالک ازعیان
چه عجائب دیدی آخراز جهان

گفت گویم یک عجائب گوش کن
جام معنی را بیا خمدنوش کن

بود در ایّام من یک واقفی
نامداری عابدی خوش عارفی

درکمال حکمت او آگاه بود
همچومنصور حسین او شاه بود

گفت با من یک حدیث از حال خود
ازمقام سیر وز احوال خود

من بکردم آنچه کردی او سخن
گوش حکمت دار یک باری بمن

سالها افشای رازو سرّ نکرد
هیچ از سرّ خدا ظاهر نکرد

ناگهی سیرش به بغداد اوفتاد
دید غوغائی میان باغ و داد

رفت تا بیند که چه غوغاست این
دید شخصی رونهاده برزمین

گفت یارب آگهی از کار من
ازبدواز نیک وازگفتار من

یا الهی پیش تو روشن شده
کین جهان برمن یکی گلخن شده

یا الهی من گناه خویش را
باتو گویم تاکنی آن را دوا

من ندارم خود گنه تو واقفی
برجمیع خلق عالم عارفی

یا اله ایمان خود همراه کن
از بدیها دست من کوتاه کن

یا الهی یک زمان بی تو نیم
گرزنم بی تو دمی خود کی زیم

یا الهی داد من زینان ستان
جملگی هستند اینجا عاصیان

یا الهی تو همی دانی که من
شرم می دارم میان مردو زن

یا الهی جمله را کن سرنگون
زآنکه هستند این همه از دین برون

یا الهی می روم من از جهان
دادمن آخر از اینها تو ستان

چون از او بشنید شیخ آن زمان
گفت ای جلّاد تیغ خود بران

بود ایوانی در آن منزل بلند
مرد را آورد و از ایوان فکند

برزمین افتاد و جان با حق بداد
این چنین ظلمی بشد بر نامراد

بعد از آن در آتشش انداختند
درمیان آتشش بگداختند

شیخ ظاهر بین که چون اهریمن است
دشمن درویش و دیو رهزن است

من بگویم نام آن کین ظلم کرد
بود نامش شیخ عبدالله ردّ

بود آن درویش هم همنام او
در میان سالکان آرام او

عبد سالک نام آن درویش بود
گوی معنی را چو منصور او ربود

پیش رفتم در میان جمع من
ایستادم در پیششان چون شمع من

گفتم این غوغا و خونی که بود
این چنین زجری که کردند از چه بود

گفت شخصی کز کجائی ای جوان
کاین چنین سرّ را ندانی تو عیان

گفتمش مردی غریبم وین زمان
می رسم از وادی هندوستان

گفت پس بشنو زمن احوال او
من بگویم جمله قیل و قال او

چندروزی جملگی این مردمان
برلب دجله نشستندی روان

صحبتی نیکو خلقی بیشمار
برلب دجله نشسته بر قطار

درمیان جمع درویشان بُدند
جمله در اسرار حق پنهان بُدند

جمع دیگر عالمان باکمال
جمله خوانده علمهای قیل و قال

جمع دیگر از عوام النّاس هم
همچو دودی بر لب دریای غم

هریکی از قول خود گفتند حال
اوفتاد اندر میانشان قیل و قال

بس مسائل در میانشان اوفتاد
هریکی از پیش خود لب میگشاد

آنکه یکی گفتی سخن از لُبّ لُب
وان دگر گفتا که نبود در کتب

آن یکی گفتا که آدم اصل بود
وآن دگرگفتا محمّد وصل بود

آن دگر گفتا محمّد زانبیاست
ختمِ این معنی به شاه اولیاست

آن یکی گفتا نبی را فضلهاست
برولایت این سخن می دان تو راست

آن دگرگفتا غلط گفتی نه راست
خود نه آخر این حدیث مصطفاست





درسوختن و کشتن اهل خلاف درویشی را
به جهت ذکر حدیث:
الولایة افضلٌ من النّبوّة


آن دگر گفتا ولایت افضل است
زآنکه این قول از کلام مرسل است

آن یکی گفتا ولایت زان کیست
آن دگرگفتا که در شأن علی است

حضرت شاه ولایت نام اوست
درجهان جان همه پیغام اوست

شاه دین اسرار حق با من بگفت
وین معانی را زغیر حق نهفت

شاه من با جبرئیل این راز گفت
راه معنی را بعرفان بازگفت

شاه من حق را بدید و حق بگفت
هم بحق او گفت وهم از حق شنفت

انبیاء جانند وشاهم جان جان
گر نمی دانی بیا مظهربخوان

شاه من اندر ولایت سرور است
هر که این را می نداند کافر است

شاه من دارد ولایت زِ انّما
رو بخوان در نصّ قرآن هَل اَتی

تا بدانی این ولایت زان کیست
این ثنا از قول حق در شأن کیست

حق ترا قفلی عجب برجان زده
راه دینت بی شکی شیطان زده

بستر مادر تو را خود پاک نیست
گر تو را مردود گویم باک نیست

من همی گویم امام حق علیست
در دو عالم بی شکی او خود ولیست

چونکه بشنیدند ازو جمع کبار
خود زدند او را به زاریهای زار

دست بستندو گرفتندش بزور
پیش شیخ وقت بردندش بزور

شیخ گمره گفت ای مردود دین
این سخن هرگز نباشد از یقین

این ولایت را گفتی نیست آن
این ولایت را بگویم از عیان

این ولایت حق پیغمبر بود
پیش اهل سنّت آن باور بود

زان نمی دانی امام خویش را
بیشکی افتادی از مادر خطا

او خلیفه بود او کی بود او ولی
این ولایت را نبی دارد جلی

شیخ گفتا می دَرَم او را زهم
تا از این مشت روافض وارهم

گفت استر را برون آرید زود
تا برم او را به پیش شاه خود

شیخ در نزد خلیفه شد روان
درعقب رفتند جمعی مردمان

چونکه درگاه خلیفه شد پدید
گفت حاجب را بگو شیخت رسید

چون شنید او نام شیخ و شاد شد
پس بنزد شیخ خود آزاد شد

شیخ گفت ای حاکم امن و امان
این چنین رانده است شخصی بر زبان

پس به او احوال را گفت او تمام
دربرون در ستاده خاص و عام

پس خلیفه گفت یا شیخ کبار
من از این مردم بسی کشتم به زار

من ز اولاد علی هم کشته ام
تو نپنداری که من کم کشته ام

من بروی جملگی در بسته ام
تا ازین فتنه به کلّی رسته ام

یک امیری بود پیش او بزرگ
بود اصل او همه از خیل ترک

بود نام او اصیل مزدگیر
بود اصل او سمرقند ای فقیر

گفت رو او را بکش وانگه بسوز
پس از او چشم محبّانش بدوز

این سخنها هر که می گوید بکش
گر هزارند آن همه ور صد بکش

پس بگفت آن شیخ به امیر این سخن
هست در کارت صوابی جهد کن

گرگناهی باشدت آید ز من
وامکن از گردن ایشان رسن

چون بدید آن ناصر خسرو چنان
گفت دانائی به پیدا و نهان

یا الهی من فقیرو بی کسم
باچنین مشتی منافق چون رسم

یا الهی داد مظلومان بده
شیخ شیطان را چنین نصرت مده

زانکه در ظلمش جهان گردد خراب
این دل بی رحمشان گردد کباب

بعد از آن گفتم که از خون ددان
زار نالیدم به خلّاق جهان

یک شبی به کنجی دردمند
با دل مجروح وجان مستمند

یک ندا آمد بگوشم کی حکیم
خیز و رو زین مملکت بیرون سلیم

ازخدا آمد عذاب بی حساب
اولّش رنج آمد و آخر عذاب

چون صباح آمد برون رفتم زشهر
پس وبا افتاده در جانشان چو زهر

زد بلا آن تیر را بر شیخ دون
بعد از آن شد میر بی دین سرنگون

بعد از آن ، آن شاه وآن لشکر تمام
جمله مردند و نماند از خاص و عام

این بلا بر جان اهل بغی بود
وآنکه در خون محبّش سعی بود

خود همه رفتند اندر قهر او
این چنین ها باشد اندر زهر او

لشکر دنیا ندارد حرمتی
راه حق رو تا بیابی عزّتی

عزّت عقبی به مال و جاه نیست
راه شه رو توجز این ره راه نیست

گرتو سرّ شاه ناری بر زبان
هیچ عزّت می نیابی در جهان

سر رود گرسر بگوئی فاش تو
گوش کن دریاب معنیهاش تو

من سخن را راست گویم در جهان
زانکه دارم از ولای او نشان

من نگویم هیچ درعرفان دروغ
تو همی ریزی به مشگت همچو دوغ

خود مرا از شاعران مشمار تو
بشنو از من معنی اسرار تو

من نگویم شعر و شاعر نیستم
درمیان خلق ظاهر نیستم

این معانی را به خلوت گفته ام
دُر به الماس معانی سفته ام

من به هیچ اشیاء ندادم این کتب
زآنکه من دارم درو خود لُبّ لُب

شاه من داند که لُبّ لُب کجاست
وین چنین اسرار معنی از که خاست

از زمان آدم آخر زمان
کس نبوده همچو من اسرار دان

خود کتبهای همه در پیش گیر
تا شود روشن بتو گفتار پیر

بعد از آنی جوهر و مظهر بخوان
تا شود این مشکلات تو عیان

هیچ میدانی که حیدر حی درید
هفت ماهه این هدایت را که دید

آن یکی مظهر بُد از سرّ اله
هرکه این دانست روشن شد چو ماه

هر که این دانست رویش ماه شد
او زدین مصطفی آگاه شد

چون ندانی مظهرش جان نیستت
خود نداری دین  و ایمان نیستت

حال شیخ و قاضیت کردم بیان
گر نمی دانی برو مظهر بخوان

زین جهان نه شیخ و قاضی شاد رفت
دین و دنیاشان همه بر باد رفت

این نصیحتها که کردم گوش کن
جامی از مظهر بگیر و نوش کن

تا بیابی آنچه مقصودت بود
بازیابی آنچه مطلوبت بود

ورنه رو میباش تو با شیخ ناس
باش مرد قاضی و قاضی شناس

باش مولانا و فتوی می نویس
نکتۀ وسواس و سودا می نویس

یابروتو شو مدرّس درعلوم
تا که حاصل گرددت اوقاف روم

یا هنرمندی تو اندر این جهان
تا بیابی در میان خلق نان

یا برو دیوانه شو یا میر شو
یا بری از خلق و عالم گیرشو

یا برو دهقان شو و تخمی بکار
تا بآخر آورد آن تخم بار

هرچه کاری خود همان را بدروی
بعد از آن در دین احمد بگروی

گرتو شیخ دهرباشی ور بزرگ
ورتوباشی در جهان چون شاه ترک

عاقبت زین عالمت بیرون برند
سوی آن عالم که داند چوندبرند

هست دریائی که خود پایان نداشت
فی المثل در وی کسی سامان نداشت

هست دریائی پراز خون موج موج
خود فتاده خلق در وی فوج فوج

هست دریائی پر از خون موج زن
سالکان بسیار در وی همچو من

من از آن دریا بکلّی رسته ام
همچو سلمان از نهیبش جسته ام

پیشتر زآنکه مرا آنجا برند
وین تن زارم بدان مأوی برند

من تن خود را به او انداختم
روح خود را من مجرّد ساختم

در درون کاسۀ سر سرنگون
هرچه بد بُد جمله را کردم برون

این همه غوغا در این ره زان اوست
زآنکه خود منزلگه شیطان اوست

ای تو گشته یار شیطان صبح و شام
وز بدی کردن برآوردی تو نام

خوب یاری خوب نامی خوب زیست
همچو شخص تو به عالم خود دو نیست

وای بر کارتو وبرحال تو
هیچ نامد از تو در عالم نکو

گرتو می خواهی که باشی رستگار
دست از دامان حیدر وامدار

رو تودر امر خدا تعظیم کن
خلق را شنعت مگو تعلیم کن

تا بیابی تو نجات از فعل بد
ورد خود کن قل هوالله احد

تا شوی واقف ز اسرار کریم
بر طریق دین حیدر شو مقیم

غیر از این هر دین که داری محوکن
تا بیابی مغز عرفان زین سخن

***




۱۳۹۱/۴/۵

در ارتباط ولایت با نبوّت










گفت نِی تو گوش دار احوالِ من
گر گرفتار آمدی در چاهِ تن

حیدر کرّار با من راز گفت
ز اوّلین و آخرینم باز گفت

گفت آخرچند باشی در بدن
وارهان این روح را چون جان زتن

ای بخود مغرور از شیخیّ خویش
در سرت دستارو در بر صوفِ کیش

جهد کن تا تو تکبّر کم کنی
ورنه طوق لعن بر گردن کنی

رو تو ترکِ جامه و دستار کن
از معارف جان خود در کار کن

مصطفی از پیشِ اوتوفیق داشت
مرتضی از دیدِ او تحقیق داشت

مصطفی آلودۀ دنیا نبود
مرتضی آسودۀ اینجا نبود

مصطفی سدّ شریعت را ببست 
مرتضی در عین انسانی نشست

مصطفی را جبرئیل آمد زپیش
مرتضی را خواند حق در پیشِ خویش

مصطفی در اسم اعیان آمده
مرتضی درعین انسان آمده

مصطفی در جسم چون جان آمده
مرتضی اسرار سبحان آمده

مصطفی رفته به معراج اله
مرتضی دیده زماهی تا به ماه

مصطفی از حق همه اسرار دید
مرتضی از نورحق انوار دید

مصطفی در راه عرفان زد قدم
 مرتضی حق را دیده است دم به دم

مصطفی با حق تعالی راز گفت
مرتضی با مصطفی آن باز گفت

مصطفی گفته است با ایمان بکوش
مرتضی گفته است جام حق بنوش

 مصطفی گفته است راه راست رو
مرتضی گفته است راز حق شنو

مصطفی گفته است با الله باش
مرتضی گفته است زو آگاه باش

مصطفی گفته است دینم دین اوست
مرتضی گفتا دعا آمین اوست

مصطفی گفته است که حیدر جانِ من
مرتضی گفتا که ای ایمانِ من

مصطفی گفتا که حیدر پاک زاد
مرتضی گفتا که علم، احمد بداد

مصطفی گفتا علیٌّ بابُها
مرتضی گفتا که یا خیرالورا

مصطفی گفتا که ای شیر اله
مرتضی گفتا که ای خورشید و ماه

مصطفی گفتا شریعت جانِ ماست
مرتضی گفتا طریقت زانِ ماست

مصطفی گفتا که شرعم دین شده
مرتضی گفتا دلم حق بین شده

مصطفی گفتا که در عالم منم
مرتضی گفتا که با آدم منم

مصطفی گفتا که در من نیست عیب
مرتضی گفتا که هستم سرّغیب

مصطفی گفتا که حق با من بگفت
مرتضی گفتا که حق از من شنفت

مصطفی گفتا که عالم دام اوست
مرتضی گفتا که آدم نامِ اوست

مصطفی گفتا که عرفان نورِ من
مرتضی گفتا که انسان طورِ من

مصطفی گفتا که نور کل علیست
مرتضی گفتا که نامِ من ولیست

مصطفی گفتا که کعبه کوی اوست
مرتضی گفتا که قبله روی اوست

مصطفی گفتا که علمم اوّلین
مرتضی گفتا که جفرم را ببین

مصطفی گفتا که جفرم روی تو
مرتضی گفتا که راهم سوی تو

شیخ چون بشنید از نِی این سخن
گفت بر کندم ز دنیا بیخ و بن

گفت تا امروز من جان باختم
کفرو ایمان را زهم نشناختم

با همه دود چراغ و درس علم
با همه خلق جهان بودم به حلم

این همه ذکر و دعا با وردِ نیک
این همه خلق و کرم با کردِ نیک

مدرسه با چند مسجد ساختم
خانقه هم چند طرح انداختم

وقف بسیار و غنیمت بیشمار
خانقه معمور و یاران دوستدار

این همه ظاهر بدنیا بود هیچ
خود نبردم من ز دنیا سود هیچ

رو تو سود خویش از ایمان ستان
تا بیابی دُرُّ و گوهر بیکران

سود و سودا در درونِ چَه بوَد
این چنین ها در درون شَه بُوَد

از درونِ چَه چو بیرون آمدم
همچو نِی نالان و مجنون آمدم

سالها اندر درونِ چَه بُدم
همچو پشّه بر سرِ هر ره بُدم

سالها من علم صوری خوانده ام
لیک در راه یقین وامانده ام

مانده ام در چاهِ تن غرق گناه
چون گیاهی خیزو بیرون شو زچاه

گر نباشد همدم تو حبّ شاه
کِی برون آئی تو از چاهِ گناه

ای گرفتارِ درون چَه شده
درپی غولانِ ره گمره شده

تو بخود افتاده ای در چاه تن
ایستاده راه وچاه اینک رسن

تو رسن در حلق محکم کرده ای
در تهِ چاهِ فنا دم کرده ای

رو رسن بر دست گیر و خوش بر آ
از درون چَه چو حلقه بر در آ

ای تو شیخ و دعوی تو نادرست
سلسله میدانی آخر از که است

گرتو دینِ او نداری مرده ای
ور یقینت نیست پس افسرده ای

این یقین عطّار دارد از نخست
وین محبّت از زمین او برست

این یقین عطّار دارد از ازل
ورنداری تو بود دینت دغل

این یقین عطّار دارد همچو روز
تو برو از آتش حسرت بسوز

هرکه او پیرو نباشد شاه را
راه گم کرده نداند راه را

گرتو مردی راهِ او رو همچو من
تا نیفتی در درونِ چاهِ تن

هرکه او در چاهِ تن شَه را ندید
رفت در دریای کفر او ناپدید

گرتو خواهی سرّ چاه از من شنو
وین رموز سرّ شاه از من شنو

زانکه حیدر از درونِ یار گفت
از دمِ منصور و هم از دار گفت

هم ازاو یعقوب و هم موسی شنید
هم ازاو عطّار و هم کبری شنید

هم ازاوجبریل و هم آدم شنید
هم از او عیسی بن مریم شنید

هم از او آن سالکِ ادهم شنید
هم از او این جملۀ عالم شنید

این همه اسرار سرّ شاه بود
از درونِ ما همه آگاه بود

گرتو راهِ او روی واصل شوی
از دوئی بگذر که تا یکدل شوی

هرکه دینِ او ندارد لیوه شد
چون درختی دان که او بی میوه شد

این سخن را تو مگو عطّار گفت
حق تعای با علی اسرار گفت

ای شده سرّ خدا خود ورد تو
جبرئیل از کمترین شاگرد تو

در معانی از همه آگه شدی
با جمیع رهروان همره شدی

با محمّد گفت شَه در صبحگاه 
پس مبارک باد معراج اله

تو بذست مصطفی دادی نگین
خاتم ختم رسل ای شاهِ دین

پس محمّد گفت ای سرّ اله
مظهر سرّ خدا و شمع راه

مظهر سرّ عجائب شاهِ ماست
پرتو حق در دلِ آگاهِ ماست

مظهرِ ما شمّه ای از نامِ اوست
دنیی وعقبی همه یک جامِ اوست

این همه اسرار اگر عطّار گفت
از تو اسرار معانی او شنفت

هرکه او اسرار شَه از شَه شنید
او یقین از ماه تا ماهی بدید

هرکه اسرار علی را گوش کرد
جام وحدت را لبالب نوش کرد

هرکه گفت شاه را فرمان نبرد
درمیان امّتان ایمان نبرد

هرکه او با شاهِ ما بیعت ببست
تو یقین میدان که از بدعت برست

هر که گفتِ شاهِ ما در جان نهاد
مصطفی بر دردِ او درمان نهاد

 هرکه او با شاهِ مردان بُد مقیم
جای او کردند جنّات نعیم

هرکه او با شیر یزدان کرد عهد
عهد او باشد به عرفان همچو شهد

 هرکه او با شاهِ ما باشد درست
درمیان باغِ او طوبی برست

هرکه او با شاه ایمان آورد
درمیانِ سالکان جان آورد

هرکه او در دین حق آگاه شد 
با محبّان علی همراه شد

هرکه او در راه عرفان زد قدم 
هست او در ذاتِ ایشان محترم

هرکه او در شرع محکم ایستاد
درمیان خلق محرم ایستاد

هرکه او در راهِ حیدر راه رفت
ازسلوکِ سالکان آگاه رفت

 هرکه او در راهِ حیدر دید یافت
از امیرالمؤمنین تفرید یافت

هرکه او در راهِ حیدر شد نخست
بی شکی گردد همه دینش درست

هرکه اورا مرتضی ایمان نبرد
درمیانِ کفر سرگردان بمرد

هرکه او از شاهِ مردان روی تافت
در دم آخر شهادت می نیافت

گرتو میخواهی که باشی رستگار
دست از دامانِ حیدر وامدار

روتو فرمان خدا را گوش کن
می زجامِ هَل اَتی خود نوش کن

روتو با حق رازِ خود را بازگو
درحقیقت نکته های راز گو

تا تو از خود کم نه ای انسان نه ای
واقف اسرار آن جانان نه ای

عشق باشد گوهر دریای علم
عشق باشد مظهر غوغای علم

مظهرکلّ عجائب حیدر است
آنکه او در هفت ماهه حیدر است

ختم بادا این کتب بر نامِ او
جملۀ ذرّات نقشِ نامِ او

دُرّ دریای نبوّت مصطفی است
اختر برج ولایت مرتضی است

مرتضی باشد یدالله ای پسر
وین یدالله از کلامِ حق شمر

مرتضی می دان ولیّ حق یقین
اِنّما در شَأنِ او آمد ببین

مرتضی داده خبر از بودِ بود
یک زمان از راه حق غافل نبود

مرتضی می دان امام راستی
این سخن از من شنو گر راستی

راست دیدوراست گفت و راست رفت
گمرهان را او فکند در نارِ تفت

تو چو قطره سوی بحرِ عشق رو
نه چو عاصی سوی کانِ فسق رو

توچوقطره فرد باش و نور شو
وانگهی سوی بهشت و حورشو


جوی خلد وحور در این دار تو
گر ندانستی ،شوی مردارتو


تو زعقل خود به یکباره گریز
تا بر آرد نامِ نیکت عشق نیز


رو تو خود را از میان بردار تو
تا ترا سلطانِ دین داند نکو


روتو خود را بازگردان از وجود
تا بیابی دُر از آن دریای جود


روتو خود را درمیانه نیست کن
تا بیابی سرّ معنی در سخن


رو ز دنیا دور شو چون مرتضی
تا بیابی تو عیان سرّ خدا


هرکه او اینجا بقای حق ندید
همچو حیوان در زمینِ حق چرید


رو تو انسان باش و از انسان شنو
گرتو هستی راه بین، در راه رو


راه بینان مصطفی ومرتضی
غیرایشان نیست اینجا مقتدا


گرتومیخواهی که از ایشان شوی
هرچه این بیچاره گوید بشنوی


رو تو این سرّ معانی گوش کن
آنچه گفتم بشنو و خاموش کن


راهِ ایشان گیر و فرد فرد شو
درطریق اهلِ عرفان مردشو


کم خور وکم گوی و کم آزارباش
حاضر سر رشتۀ اسرار باش


می نشین با عارفان نیکخو
صحبت ارباب دنیا را مجو


با محبّانِ علی همراز شو
درمقامِ بیخودی ممتاز شو


هرچه بینی نیک دان و نیک بین
تاتورا گردد معانی همنشین


هرچه گوئی نیک گو ای نیک خو
تابماند در جهانت گفتگو


بیعت نیکو تو با مظهر ببند
تاشوی در ملکِ معنی سربلند


جهدکن تا نیک باشی در جهان
درمیانِ سالکان و عارفان


روتو عشق آموز و صورت کن خراب
ورنه در دنیای دون باشی بخواب

علمِ حق را دان و خود با هوش شو
بعد از آن درعلم معنی گوش شو

این علومِ ظاهری را ترک کن
پیش عطّار آ علاج مرگ کن

کزعلوم ظاهری جز قال نیست
درعلوم باطنی جز حال نیست

ازعلوم ظاهری بیجان شوی
وز علوم باطنی درمان شوی

از علوم ظاهری گردی خراب
وز علوم باطنی یابی صواب

ازعلوم ظاهری بی او شوی
وزعلوم باطنی با اوشوی

از علوم ظاهری ترسان شوی
وز علوم باطنی انسان شوی

درعلوم ظاهری جز زهر نیست
همچو تو اسراردان در دهر نیست

دیدِ علمِ ظاهری کورت کند
ازلباس معرفت عورت کند

ای تو اسرار درونِ جان ما
همچو خورشیدِ جهان تابانِ ما

از درون و از برون تابان شده
سالکان را رهنمای جان شده

عرش وکرسی ذره ای از پرده ات
ماه و خورشیدِ جهان پرورده ات

این جهان و آن جهان یک نقشِ تو
در میانِ جان نشسته بخشِ تو

من که ام تا وصف آرم بر زبان
زانکه هستی در همه جانها نهان

یا امیرالمؤمنین عطّار را
خوش فروزان کن در او انوار را


یا امیرالمؤمنین جان گفته ام
دُرّ معنی در معانی سفته ام


یا امیرالمونین با من بگو
سرّ اسرار خدا را روبرو


تا شود روشن دل و جانم تمام
تا که اوصاف تو برخوانم تمام


ای ز اوصاف تو روشن جانِ من
پرتو نورِ تو شد ایمانِ من


یا امیرالمونین خود گفته ای
وین معانیّ چودُر را سفته ای


جهد کن عطّار، خود را گوش دار
این معانی نهان را هوش دار

تو مگو پیشِ خران اسرار را
زانکه جز  وَهمی نداند کار را


کار حال ماست در عالم مدام
سلسله در سلسله میدان تمام


سلسله در سلسله می رو به حق
چون نخواندستی چه دانی این سبق


من سبق را از علی آموختم
نی ز جهّال خلی آموختم


من سبق از کلّ کل آموختم
خرقۀ ایمان از او بردوختم


من ز دنیا رختِ خود بر بسته ام
وز جهان دون بکلّی رسته ام


من سبق را از الاه آورده ام
مصطفی را عذر خواه آورده ام


من سبق را از یقینم گفته ام
این یقینِ خود ز خود بنهفته ام


من سبق از ذاتِ او گویم مدام
چون نمی دانی چه گویم با تو خام


من سبق گویم ز انفاسِ کلام
با تو و با کلّ عالم ، خاص و عام


من سبق از میم گویم یا ز لام
یا ز الهام عطائی یا زنام


من سبق گویم ولی تو هوش دار
دُرّ معنی مرا در گوش دار

من که با عطّار خواهم گفت راز
وآنکه با حق اوست دائم در نماز

چونکه عطّار این رموز از شه شنید
گفت آمد نورِ حق از من پدید

ای زتو روشن همه روی زمین
هست عطّارت زخرمن خوشه چین

من که ام تا دم زنم از گفت خود
من گرفتم در کلامم مفت خود

من که ام یک بندۀ بیچاره ای
از مقامِ جان و تن آواره ای

من کیم خود گردی از نعلینِ تو
ذرّه ای افتاده پیش عینِ تو

یا علی واصل کن این بی بهر را
تا شوم خورشید و گیرم دهر را

پس زبان بگشاد کای عطّارِ دین
دادمت اسرارو درهای یقین


چونکه عطّار این شنید از سرّغیب
گفت عطّارت ندارد هیچ عیب


گر همی خواهی که یابی یار را
در دلِ خود میطلب اسرار را


راهِ دین راهِ علی دان در یقین
تا شود نورِ الهت راه بین


در عجائب سِرها دارم نهان
لیک جوهر را بیاور در بیان


تا بگوید حال و احوالت تمام
وآنگهی در وادی معنی خرام


گرچه سِرها من به مظهر گفته ام
این کتاب از گفت حیدر گفته ام


بعد از این خواهم سخن بسیار گفت
وین کتب را گفتۀ کرّار گفت


این کتب را مظهرِ حق نام کرد
درمیانِ خلقِ عالم عام کرد


بعد از این الهام با عطّار گفت
می توانی یک کتب ز اسرار گفت


گفتمش گویم به حکم ذوالجلال
هم بفرمان خدای لایزال